فالگیری صدا می زد خوشبختی!
داد می زد آی آدما بیاین بیرون
نمونین توو خونه ی بد بختی
هر کی رو پیدا میکرد بهش میگفت
دختر سلطان قصه ، منم
دختر عاشق بی غصه منم
منم آن دوای درد دل تو
بده دستتو بگم حاجت تو
دستاشو بهم می زد هو می کشید
کف دست آدمو بو میکشید
اگه دوزاری میزاشتی تو کاسش
اخماشو هم میکشید هوار میزد
قمریه از تو لونش چه زار میزد
وقتی سکه درشت تو کاسه بود
یهو چشماش می درخشید برق میزد
ناز دستشو رو ابروهات میذاشت
چشماتو می بست میگفت خوشبختی!
عزیزم میخوام بگم دنیای ما
دنیای خسته دلتنگی ما
ارزش این همه زاری نداره
می بینی ، توقصه ها ،تو خاطرات
خوب و بد هر چی که باشه می مونه
گاهی وقتا آدما
میون ِ بودن و رفتن ، می مونن
آدما وقتی که دلبسته نشن
مثل مرغ بال وپر بسته میشن
بعدش هم از همه چی خسته میشن
عزیزم میخوام بگم دنیای ما
دنیای فرار و خوشبختی ماست
اما هر کی عاقله خودش بگه
فرق بلبل با کلاغه توو چیه؟
عزیزم غصه نخور میخوام بگم
حالا که میون بازی اومدی
بازی ِ بود و نبودت اومدی
حالا که با عشق و پاکی اومدی
دیگه راز من و تو که قصه نیست
میدی دستتو بگم خوشبختی !؟


